علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )

340

تاريخ بيهق ( فارسى )

بصيغهء مفرد ( طبس ) استعمال نمىشود ، ياقوت در معجم البلدان در ذيل طبسان گويد يكى از دو طبس را طبس تمر و ديگرى را طبس عناب مى گويند . و در ذيل طبس گويد كه آن دو طبس است يكى طبس مسينان و ديگرى طبس گيلكى . ( طبس گيلكى ) ناصر خسرو در سفرنامهء خود در آنجا كه طبس تمر را وصف مىكند مى گويد « و در آن وقت امير آن شهر گيلكى بن محمد بود و بشمشير گرفته بود » از اين عبارت چنين مستفاد مىشود كه طبس گيلكى و طبس تمر يكى است و آن را به نسبت بدين امير طبس گيلكى گفته‌اند ، ليكن از عبارت مؤلف چنين بر مىآيد كه طبس گيلكى طبس عناب است نه طبس تمو ( عت ، 272 ) ( طبس مسينان ) در هر دو نسخه طبس مسينا نوشته شده و بنا بضبط ياقوت و اصطخرى مسينان صحيح است . و طبس مسينان بطورى كه از عبارت متن مستفاد مىشود طبس تمر است . ( عت ، 46 ) ( طبشن ) ظاهرا محرف طبس و مراد ديه طبس است كه مركز يا قصبهء بخش طبس و در چهار فرسنگى شمال سبزوار واقع است ( عت ، 35 و 36 ) ( طريثيث ) بضم اول و فتح دوم و كسر چهارم نام ترشيز است و ترشيز را ياقوت در معجم البلدان ترشيش ضبط كرده و آن را تحريفى از طريثيت دانسته است و طريثيث در عربى مصغر طرثوث بر وزن عصفور و آن نباتى شبيه بقارچ است . ( طزر ) بر وزن حذر ديهى است در پنج فرسنگى مزينان . ( طزرق ) بر وزن تذرو ديهى است در مغرب ششتمد بفاصلهء دو فرسنك و عامه آن را چبرك بكسر اول و فتح دوم گويند . ( عبادى ) در صفحهء 118 س 9 - بطورى كه از انساب سمعانى مستفاد مىشود بتشديد باء و منسوب است بقريه‌اى بزرگ از توابع مرو موسوم بشيخ عبادى . ( عبد الملكى ) ديهى است سه چهار فرسخ دور از ملوند ( ميلون ) و اكنون از بخش حمايى سبزوار است . ( عبدلكى ) نام نوعى از خربزهء گرمه است . و احتمال مىرود عبد الملكى منسوب بديه عبد الملكى ( از بخش ديوره ) باشد . ( عريضى ) منسوب است بعريض بر وزن زبير و آن نام واديى از مكه است ، و نخستين كسى كه بدين نسبت مشهور شد ابو الحسن على ابن جعفر الصادق عليه السلام بود ، و اولاد و احفاد او را سادات عريضى گويند . ( عكرمه ) بكسر اول و ثالث مولاى ابن عباس و در عصر خود عالم بتفسير و محدث بوده و در سال 104 در مدينه وفات يافته است . ( علياباد سبخ ) ظاهرا نام ديهى است كه اكنون على آباد شور ناميده مىشود و در دو فرسنگى ششتمد واقع است . لفظ ( سبخ ) بعد از علياباد در هر دو نسخه بىنقطه و مانند نامى مستقل نوشته شده ، ليكن از وصف فارسى آن ( شور ) به خوبى معلوم مىشود كه اين كلمه هم سبخ و وصف علياباد است . ( عت ، 37 ) ( على بن الطيب ) در صفحه 182 ، بطورى كه از عنوان ترجمه‌اش مستفاد مىشود نوادهء ابو الطيب محمد عنبرى است بدين معنى كه فرزند ابو الطيب طيب و فرزند او على بن طيب است . ( علية ) بضم اول بر وزن امية نام ام ولدى است كه مادر محمد بن على زانكى بوده